» از همین شاعر
 ز دست شاه خورد طعمه باز وقت شکارش
 نور جانست هويدا و عيان و چه نهان
 در عرصهء بيحاصلی رخش تمناگام نی (؟)
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 شب که بر خاک سيه روی بديوار نهم
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 هر که چون پروانه از خود سوختن پروا نکرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رموز واديِ ايمن بياموز
برون از گفتنی از من بياموز
عروج عالم عُلياست سيرت
ره پنهان اين روزن بياموز
نداری گر بسر چشم خدا بين
دو چشم از خويشتن بستن بياموز
بگوشم دوش گفت اين نکته مستي
حديث دوست از دشمن بياموز
مکن احمد بجز شغل حضوري
به ياران عزيز اين بياموز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *