» از همین شاعر
 اگر ز ديدۀ غيرت حجاب می سپارد
 دمی به وادی غيرت ز خود رميده غزالم
 ازل قيام ابد جلوهء خرامانش
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 کفن در زندگی در سر کشيدن کار رندانست
 ببام عرش می تازد شهء گردون سوار ما
 تا شدم بيخبر از نام و نشان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
بس است نان جو بينی بکنج غار بساز
بسی خطر بود اينجا ز اژدهای خرد
برای بردن گنج قدم به مار بساز
اگر بگوشهء دل عشق خانه پردازد
مدام در بدر آواره بی ديار بساز
درين ميانه اگر نام نيک می خواهی
بيا دمی بدم تيغ آبدار بساز
سرم بدرد خمار است بسته ميخانه
بکوچه چارۀ توست، در انتظار بساز
چاک دلم ز روز ازل از سنان راز
اندر حريم سينهء بريان مکان بساز
تن مرحب است حيدر کرار روح را
کو اهل راز بازوی خيبر ستان راز
گر می روی به خدمت رندان خاکسار
تعظيم کن درش که بود آستان راز
بر دست عقل دام هوس هرکه را بود
نايد بحلقه باز فلک آشيان راز
احمد در آوريم عنان فلک بکف
در اختيار نيست کسی را عنان راز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *