» از همین شاعر
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 شوی چو واقف راز قدم بدانکه قديمی
 ز بحر لا در اسرار منصور
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 خلعت ناز تجرد خانه زادان عدم را
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
ظهور خشم و عتابش بود جهان مجاز
ميان بزم ازل صفدر قدم گفتا
به پشت دست حقيقت شکن دهان مجاز
محال زاغ طبيعت بقاف قدس رسد
که شاخ ظلمت و کفر است آشيان مجاز
نه ممکن است رسيدن بمنزل مقصود
سوار لاشه گک لنگ بدعنان مجاز
زر عمل ز کف دست دل منه احمد
که جنس نقص بود مال کاروان مجاز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *