» از همین شاعر
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 دل فرش فزای بامم امروز
 حيرت افزا صوت رحمانی شنو
 ز پا فتادنم اينجا نفس کشيدن ما شد
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 به دکان نفس دارم بنا آيينه سازی را
 خم دل جوش زند جام جبين ساغر من
 هرچه اندوخته بودم همه لا يحصل بود
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دوش بزمم رشک فردوس بر بينی بود و بس
بزم جان ساقی ما جان آفرينی بود و بس
عالم صغرا به شش روز است ايجادش تمام
کار در تعمير ما يک اربعين بود و بس
تا نهادم عينک عين اليقين بر چشم خود
اسم اعظم نقش هر لوح جبينی بود و بس
دلق هستی را بتن صد چاک زد دست جنون
زانکه بر بازوی ما بار آستينی بود و بس
از زبانم ای صبا هر جا به ميخواران بگو
پا بگل احمد خم عزلت نشينی بود و بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *