+ - x
 » از همین شاعر
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 بروز عيد گريان می کنم يار
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مبارکباد عيدت ای پريزاد
مرا قربان خود کن می شوم شاد
اگر صد سال بعد آيی به خاکم
برويم از زمين چون سرو آزاد
شوم گردی و دامان تو گيرم
اگر خاکم دهی صدبار برباد
رسد تير نگاهت بر دل من
اگر پنهان شوم در بين فولاد
به غربت جان شيرينم بر آمد
گذارم در وطن ديگر نيفتاد
شده پوسيده گرچه استخوانش
هنوزت می نمايد عشقری ياد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *