+ - x
 » از همین شاعر
 می نوشتم بیت رنگین رنگ اگر می داشتم
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 
 با همه بیگانگی ها آشنای کیستم؟
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
صاحب اقبال بودم بخت من بيدار بود
در صف شاهد پرستان امتيازی داشتم
دلبرم در اردوی خوبان سپهسالار بود
حاليا هم حسن بسيار است اما بی نمک
روی مهرويان آن ايام جوهردار بود
عقل مانع شد مرا از عالم ديوانگي
ورنه دامان بيابان بی در و ديوار بود
عشق اگر در کار و بار اين جهان می گذاشت
کرۀ مهتاب رفتن پيش من نسوار بود
عشقری در اين جهان يک سرپناهی هم نداشت
در ديار بيکسی جان داد و بی غمخوار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *