+ - x
 » از همین شاعر
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 چه نويسم که حال من چون است
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 اين جفاجوی ستمگر يار ديرين من است
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
حرف اگر بی پرده گويم مغز بادام است و بس
هر نفس دورش که می گردم بصد جان و جگر
بر لب آن شعله پيکر حرف دشنام است و بس
واصل بزمش نگرديدم من از کم جرئتي
ديد و واديد من و يار از لب بام است و بس
تا توانی می بنوش و می بنوشان عشقري
حاصل اين زندگانی گردش جام است و بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *