+ - x
 » از همین شاعر
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 مه من بخت نکو فال دارد
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
 ای دوستان برای خدا ياد ما کنيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در عالم کثرتی به کثرت ميجوش
چون واصل وحدت شدی می باش خموش
مجبوری کنون که در سر بازاري
هرچيز فروش ليک خود را مفروش
بسيار ضرر ز خمر با من برسيد
گويند که می بنوش، زنهار منوش
خواهی که تو در پردۀ عفت باشي
بيرون نروی ز خانه ات بی سرپوش
در دور حيات خود پريشان نشوي
اين پند اگر کنی تو آويزۀ گوش
از حال سخنوران اگر آگاهي
سودت ندهد حديث افسانهء دوش
با مردم دردمند گستاخ مباش
مخراش دل دلشدگان را به خروش
جايی که ستاده ام ببيند ناستد*
از بسکه رمد ز من به وحشت آهوش
با داغ بتان اگر بسازی چندي
سر تا قدمت عشق بسازد گلپوش
در جيب خود عشقری اگر سرپيچي
مقصود تو سر بر آورد از آغوش

* نايستد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *