+ - x
 » از همین شاعر
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 می نمايی اگر جدايی باز
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 به آن لبهای خندان کار دارم
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
گهی از خاک گويم گاه از سنگ
کسی آيا خبر دارد ندارد
که کردم همرۀ دلدار خود جنگ
نمی دانم چرا گرديده باشد
فضای آسمان بر ديده ام تنگ
بده ساقی اگر داری شرابي
نگردم نشئه از اين ساغر بنگ
به گريه عشقری باشد مفادي
که آب ديده از دل می برد زنگ


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *