+ - x
 » از همین شاعر
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ز خامی عشق ناميدم هوس را
ز نادانی هما گفتم مگس را
ز نفس خود نمی بينی گزندي
اگر بندی به پوز سگ مرس را
خوش آنانيکه زين زندان برستند
پريدند و شکستند اين قفس را
به خانمان دنيا دل نبندي
نبرده هيچکس با خود چگس را
به عمر خود نخوانده درس پښتو
چه می داند حساب پنځه لس را
نگهدار عشقری را در حريمت
قدوم نيک می باشد فرس را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *