+ - x
 » از همین شاعر
 امشب چه باعث است که خوابم نمی برد
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 به نظر وصل دلبری دارم
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
سالها کشيدم من رنج بينواييها
روز پيش چشم من پر غبار گرديده
در سراغ مه رويان باختم صفاييها
وقت ناتوانيها هوش بر سرم آمد
در دلم فتاد اکنون شوق پارساييها
از رفاقت و ياری لافها زدم بيجا
پوره نامد از دستم پاس آشناييها
پا ز موزه بيرون کن، پيروی مجنون کن
عالم دگر باشد در پرهنه پاييها
روزی يار با من گفت سود نيست در وصلم
بهره مند می گردی ساز با جداييها
می کند نکورويان هر يکی به دور خويش
از غرور حسن خود دعوی خداييها
در پی نکورويان عشقری چه می گردي
نقد جان تو خواهند بهر رونماييها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *