+ - x
 » از همین شاعر
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 چه نويسم که حال من چون است
 هر چه داری، وفا نداری يار
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
می برآید نفسم زود بیا ای نفسم
می نمایی ز چه رو بهر چه آزاد مرا
ریخت بال و پر پرواز میان قفسم
همچو پروانه به گرد سر دلبر گشتم
لیک از ناز نپرداخت به قدر مگسم
ساز و آواز خرابات جهان یادم رفت
تا که بر گوش ز دل آمده بانگ جرسم
ای حریفان خرابات به دادم برسید
نفس بدکیش کشیدست بسوی هوسم
پای گاه دو چهان را به دمی طی می کرد
گر ز بخت سیه جوگیر نمی شد فرسم
دست و پایی بزن ای عشقری کوشش بنما
که در آتشکدۀ عشق رسد خار و خسم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *