+ - x
 » از همین شاعر
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

قامت من اندکی خم گشته است
تاب و طاقت از تنم کم گشته است
ناتوان گرديده چون اعصاب من
هيکل من نخل ماتم گشته است
زاهد بيچاره از ساده دلي
در سراغ اسم اعظم گشته است
عرش الله و بيت اللهٔ ما دل است
ديدۀ ما چاه زمزم گشته است
حاجی خوانی عشقری را می سزد
دور ابراهيم ادهم گشته است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *