+ - x
 » از همین شاعر
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 در طریق عشق خام افتاده ام
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

نزد من به ز وصل هجرانست
دوری آداب عشق جانانست
داغ هجرانش هر کجا يابي
به دو عالم بخر که ارزانست
در جدايی صبور بايد بود
هجر دلدار مشکل آسانست
خنده دارد کدورت بسيار
فرحت دل به چشم گريانست
زلف دلدار را ز دست مده
هر کمالی به کافرستانست
به خدا می رساندت آخر
اين هنر در جمال خوبانست
تا توانی به دردمندی ساز
بهر درد تو درد درمانست
خواب امشب پريده از چشمم
يار در جای غير مهمانست
عشـقری پير گشتهٔ و هنوز
گردشت همـرۀ جـوانـانـست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *