+ - x
 » از همین شاعر
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 نهنگ شوق من با آب پيچد
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 به آن لبهای خندان کار دارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۶

به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
رسد تا دور ما ديوار اين ميخانه ميريزد
گرفتی چون پی مجنون ز رسوايی مرنج ای دل
که دايم سنگ طفلان بر سر ديوانه ميريزد
بياد شمع رخسار که ميسوزد دل زارم
که امشب بر سرم از هر طرف پروانه ميريزد
زليخا گر برون آرد ز دل آه پشيماني
ز پای يوسف زندانيش زولانه ميريزد
شود هرکس به کوه عشقبازی پيرو فرهاد
به روز جانفشانی خون خود مردانه ميريزد
رسانی بر من ای مشاط تا زنار خود سازم
ز زلف يار هر تاری که وقت شانه ميريزد
اگر سيم و زر عالم به دست عشقری افتد
شب دعوت به پيش پای آن جانانه ميريزد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *