+ - x
 » از همین شاعر
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
سبحه و زنار من از تار گيسوی تو بود
دست و بازوی ترا بدنام بيجا کرده اند
در حقيقت قاتلم شمشير ابروی تو بود
اين اثرهاييکه در چشم نکويان ديده ام
نقش پای جلوۀ رم کرده آهوی تو بود
آخر عمر از حقوقت گشتم آگه ای عزيز
سالها آبی که ميخورديم از جوی تو بود
از چه رو قطع نظر کردی ز من ای آشنا؟
عشقری آخر شهيد چشم جادوی تو بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *