+ - x
 » از همین شاعر
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 سر گرفته است کار من امروز
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 تا بر رخ تو نظاره کردم
 به غير از آستانت جا ندارم
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
آوازۀ شکست به هفت آسمان فتاد
دامان ناز می کشی و می رمی ز ما
آيا چه باز در دلت ای بدگمان فتاد؟
همچون کمان بجاست اگر قامتم خميد
بار گران به دوش من ناتوان فتاد
پژمرده و شکسته و پامال می شود
هر گلبنی که از نظر باغبان فتاد
عمرش گذشت و يوسف مطلب نيافت حيف
با آنکه عشقری پی هر کاروان فتاد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *