+ - x
 » از همین شاعر
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار

۴.۴
امتیاز: ۴.۴ | مجموع آراء: ۸

شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
بعد عمری ديده ام امروز يار خويش را
در دم آخر سر بالينم آمد يار من
يافتم يکباره مزد انتظار خويش را
گر نمی آمد عزيزم از سفر، سال دگر
می رسانيدم به دامانش غبار خويش را
دلبر من در دل من رفت و آمد می کند
خالی از اغيار تا کردم کنار خويش را
يار را کندم به صد نيرنگ از چنگ رقيب
عاقبت از خويش کردم گلعذار خويش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *