+ - x
 » از همین شاعر
 سر گرفته است کار من امروز
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 در عالم کثرتی به کثرت ميجوش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بی تميزی رفته رفته زور شد
شوربا شيرين و حلوا شور شد
يک قلم عشرت ز عالم محو گشت
روز عيد ما شب عاشور شد
صبر ما درگير گرديد عاقبت
حاسد ما را نديدی کور شد؟
تنگ و تاريک است در چشمم جهان
اين فضا بر ما دهان گور شد
بستری گشتيم از که تا به مه
نوجوانان پير و پيران جور شد
حسن زيبای کسی از خط سبز
سرخ بود و زرد گشت و بور شد
عشقری هر شی خور استاده خور
کاسهء انسانيت آخور شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *