+ - x
 » از همین شاعر
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 به آن لبهای خندان کار دارم
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۹

عمری خيال بستم يار آشناييت را
آخر به خاک بردم داغ جداييت را
سر خاک راه کردم، دل پايمال نازت
ای بيوفا ندانی قدر فداييت را
کاکل ربوده ايمان، چشم تو جان و دل را
ديگر چه آرم آخر من رونماييت را
خوش آن شبی که جانا در خواب ناز باشي
بر چشم خود بمالم پای حناييت را
داغ شب حنايت ناسور گشته در دل
زآنرو که من نديدم ايام شاهيت را
شمشاد قامتان را بسيار سير کردم
در سرو هم نديدم جانا رساييت را
ای شاه خوبرويان حاکم شدی مبارک
شکر خدا که ديدم فرمانرواييت را
ای رشک ماه کنعان، بودی اسير زندان
شکر که ديدم روز رهائيت را
بيخانمان نمودی بيچاره عشقری را
ديدم ای جفاجو خيلی کماييت را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *