+ - x
 » از همین شاعر
 هر که را داغ در جگر نبود
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 اين بود خواهش يگانهٔ ما
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود

۴.۲
امتیاز: ۴.۲ | مجموع آراء: ۶

تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
چند باشم ز وصالش من ناکام جدا
من از آن روز که عاشق به رخ يار شدم
گشته پهلوی من از بستر آرام جدا
تو نکونام و من گمشده رسوای جهان
خوب کردی که شدی از من بدنام جدا
اختياری نبود الفت خال و سرزلف
می برد دل ز کفم دانه جدا، دام جدا
تو چه دانی که چها می کشم از دوری تو
شب جدا، روز جدا، صبح جدا، شام جدا
بی خواصی نبود روغن هر چيز که هست
ليک باشد اثر روغن بادام جدا
حاجی آنست که از راه وفا تا دم مرگ
نشود از تن او جامهٔ احرام جدا
عشقری مُرد و شبی ريزه خوان تو نديد
می رسد با دگران پخته جدا، خام جدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *