+ - x
 » از همین شاعر
 هر چه داری، وفا نداری يار
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 دل بیمار و خسته ای دارم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
گر رنجه شد طبيعت او، مختصر کنيد
امشب اميد زندگيم نيست تا سحر
فردا سر جنازه ام او را خبر کنيد
ای گلرخان ز عشق شما دربدر شدم
بهر خدا بحال تباهم نظر کنيد
از دست فاسقان نمک حسن رفته است
ای عشق پيشگان سر و کار دگر کنيد
اين گير و دار عالم فانی غنيمت است
يک چند روز ناز به اين کر و فر کنيد
با اهل اين زمانه مدارا چه لازم است
اجرای کار خويش به تير و تبر کنيد
داريد اگر ملاحظهء آبروی خويش
چون عشقری ز کوچهء خوبان گذر کنيد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *