+ - x
 » از همین شاعر
 هر چه داری، وفا نداری يار
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که را داغ در جگر نبود
از ره عاشقی خبر نبود
حال مرغ دلم چه می پرسي
در کفم غير مشت پر نبود
ندهم جان به جان ستان هرگز
تا سرم يار نوحه گر نبود
چون قدت با نزاکت و شيرين
سرو و شمشاد و نيشکر نبود
من ز کابل نمی روم جايي
گر بمن يار همسفر نبود
پی سيمينبران مرويد
تا که در کيسه سيم و زر نبود
عشقری مو فتاده در چشمت
ورنه آن شوخ را کمر نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *