+ - x
 » از همین شاعر
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 به غير از آستانت جا ندارم
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مبارکباد عيدت ای پريزاد
مرا قربان خود کن می شوم شاد
اگر صد سال بعد آيی به خاکم
برويم از زمين چون سرو آزاد
شوم گردی و دامان تو گيرم
اگر خاکم دهی صدبار برباد
رسد تير نگاهت بر دل من
اگر پنهان شوم در بين فولاد
به غربت جان شيرينم بر آمد
گذارم در وطن ديگر نيفتاد
شده پوسيده گرچه استخوانش
هنوزت می نمايد عشقری ياد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *