+ - x
 » از همین شاعر
 دلم از سير گلشن وا نگردد
 نزد من به ز وصل هجرانست
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 در جهان گشتم گل بی خار نيست
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 نه همدمی كه دمی نام دوستان ببرد
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 تنها نگفته ام رخ زيبا گل گلاب
 چندیست در هوای بتان پر نمی زنم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
عاجزيهايم خدا را در ترحم آورد
زاهد از آدمگريها بين جنت می رود
تا برای قوت خود انبان گندم آورد
پای ساقی را از آن می بوسم از روی نياز
نيست کافی ساغرم کز بهر من خُم آورد
دلربای من دلم را می کشد از اختيار
تا لب شيرين خود را در تکلُم آورد
می دهد ياد از چراغان شب وصل کسي
قدر راحت بر دل من سير انجم آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *