+ - x
 » از همین شاعر
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
 مرا زنار، کاکل از تو باشد
 از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 کاکلت را شانه کردی عالمی ديوانه شد
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حرف ناگفته گفتنی دارد
دُر ناسفته سفتنی دارد
چو رباطست اين جهان کهن
آمدن ميل رفتنی دارد
اين چه پيراهنيست بر تن ما
نه گريبان نه دامنی دارد
به نگاهی بدوز چاک دلم
چشم مست تو سوزنی دارد
در زبانش اگرچه لکنت نيست
حرفش از ناز الکنی دارد
می کشد گاو بار دنيا را
مزد شستش که گردنی دارد
دوش ديدم بحجره زاهد را
همچو خرگوش خفتنی دارد
پيل گاهی نمی شود بيمار
تب اگر کرد مردنی دارد
غير بيچاره عشقری بجهان
هر کسی جا و مسکنی دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *