+ - x
 » از همین شاعر
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 تو رفتی از جهان سامانه ات ماند
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
خود خريدارم شدی سودای من سويت نبود
ساختی واقف مرا از دلربايی های خويش
پيش ازين گشت و گذارم بر سر کويت نبود
ديدۀ من ديد و واديدی بهمراهت نداشت
در خُتن آباد چشمم گرد آهويت نبود
پيش ازين سرگشته بر محراب مسجدها بُدم
التجاگاه دل من طاق ابرويت نبود
از خط ريحان عذار دلفريبت عار داشت
سبزه های نورسيده بر لب جويت نبود
جمع سرپايی خبر می کرديش دلدار من
عشقری گر لايق بزم شب طويت نبود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *