+ - x
 » از همین شاعر
 ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 به اين تمکين که ساقی باده در پيمانه ميريزد
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 کس نشد پيدا که در بزمت مرا ياد آورد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

از چه آهوان تست نشهٔ رميدنها
کشتهٔ مرا ظالم زين خميده ديدنها
شور صد قيامت را قامت تو برپا کرد
تا به چشم خود ديدم آنهمه شنيدنها
فکر خود بسويم گير گوشهٔ نگاهی کن
اين چنين نمی باشد بنده پروريدنها
سرمه گشت اجزايم اينقدر تغافل چيست
حال من ببين آخر تابکی نديدنها
مو سفيد شد از غم، قامتم کمان گرديد
غير مرگ چيزی نيست حاصل خميدنها
نخل يأس من گل کرد، اين سخن ببار آورد
نارسايی هم دارد عالم رسيدنها
از صف غلامانت بشمر عشقری را هم
گرچه نيست شخص او لايق خريدنها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *