+ - x
 » از همین شاعر
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

بی تميزی رفته رفته زور شد
شوربا شيرين و حلوا شور شد
يک قلم عشرت ز عالم محو گشت
روز عيد ما شب عاشور شد
صبر ما درگير گرديد عاقبت
حاسد ما را نديدی کور شد؟
تنگ و تاريک است در چشمم جهان
اين فضا بر ما دهان گور شد
بستری گشتيم از که تا به مه
نوجوانان پير و پيران جور شد
حسن زيبای کسی از خط سبز
سرخ بود و زرد گشت و بور شد
عشقری هر شی خور استاده خور
کاسهء انسانيت آخور شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *