+ - x
 » از همین شاعر
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 در طریق عشق خام افتاده ام
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 دلم از شيوه های يار تنگ است
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
پشت درش که رفتم، از من نهان نمی شد
دنيا و دين خود را پيش رخش نهادم
ديدار يار ديدن بی ارمغان نمی شد
اين سرخ رويی من می بود زرد رنگي
خونم اگر به کوی خوبان روان نمی شد
ميراثی بود شاهی در دوره های پيشين
هر بی نشان و نامی مير جهان نمی شد
امروز شهر کابل پر باشد از دگرمن
هر بزدلی به ميدان صاحب اران نمی شد
مجبور گشتم آخر جان دادم از برايش
کان يار سرکش من آرام جان نمی شد
احکام دين نهانی اندر کتاب می ماند
کان يار سرکش من آرام جان نمی شد
من نام عشق بردم ای عشقری بدوران
ورنه قد رسايم مثل کمان نمی شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *