+ - x
 » از همین شاعر
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 سینه ی کنده کنده یی دارم
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
 در بياض چشم خود تصوير شيرين می کشم
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 اين بود خواهش يگانهٔ ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل آن باشد که آرامی ندارد
بجز ياد دلآرامی ندارد
خجالت می کشم از ياد ياري
که با من خط و پيغامی ندارد
به آن مهوش نگردم يار هرگز
که دارد سيب و بادامی ندارد
مرا دلدار گفت آيم بسويت
زمان و وقت و ايامی ندارد
به شب ميخوابم آسوده بجايي
که ديوار و در و بامی ندارد
چه معشوق است آن معشوق ياران
که از خود رند بدنامی ندارد
نمی آيد خوشم آن ماهرويي
که هر کوچه بدنامی ندارد
نکوروی هست اما دلربا نيست
که بر رو دانه و دامی ندارد
گذر کن از دبستان محبت
که درس عشق انجامی ندارد
نگارا عشقريت بی سواد است
که شرح حال و ارقامی ندارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *