+ - x
 » از همین شاعر
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 شب و روز از پی سودای گيسوی تو می آيد
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 به گوش من صدای زنگ عشق است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل آن باشد که آرامی ندارد
بجز ياد دلآرامی ندارد
خجالت می کشم از ياد ياري
که با من خط و پيغامی ندارد
به آن مهوش نگردم يار هرگز
که دارد سيب و بادامی ندارد
مرا دلدار گفت آيم بسويت
زمان و وقت و ايامی ندارد
به شب ميخوابم آسوده بجايي
که ديوار و در و بامی ندارد
چه معشوق است آن معشوق ياران
که از خود رند بدنامی ندارد
نمی آيد خوشم آن ماهرويي
که هر کوچه بدنامی ندارد
نکوروی هست اما دلربا نيست
که بر رو دانه و دامی ندارد
گذر کن از دبستان محبت
که درس عشق انجامی ندارد
نگارا عشقريت بی سواد است
که شرح حال و ارقامی ندارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *