+ - x
 » از همین شاعر
 برو جايی که کر و فر نباشد
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 چه نويسم که حال من چون است
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 ای ز خيال عارضت تار نظر به پيچ و تاب
 داغ های سينه ام از سنگ طفلان بوده است
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
ندارم هيچ، ز من برگ و بر نمی ماند
نه مال ارثيه دارم، نه وارثی بجهان
ز بعد مردن من اخذ و جر نمی ماند
ز راديو چو برودکاست می شود هر روز
کسی ز مردۀ کس بيخبر نمی ماند
به روز رحلتم آيا کفن که می آرد
به هر وسيله خداوند در نمی ماند
تسلی دلم اين بس کزين رباط کهن
گذشتنيست جهان، خير و شر نمی ماند
ز دست و پا اگر افتاده ام ندارم غم
که دور پيری به کس بال و پر نمی ماند
ز اقربان بگذر خو بکن به تنهايي
ميان گور کسی با تو سر نمی ماند
اگر چه صاحب اورنگی دل خنک می باش
که تخت و تاج و همين کر و فر نمی ماند
تو می روی به جهانی که پس نمی آيي
پيام و قاصد و خط و خبر نمی ماند
بجای حرص قناعت اگر نصيب شود
برای هيچکسی درد سر نمی ماند
چنان فسرده دلی سرد کرده عالم را
که رفته رفته به سنگ هم شرر نمی ماند
فقير و بی سر و سامان کجا رود؟ چه کند؟
زمانه اش چو به کوه و کمر نمی ماند
رئيس کشور ما گر کند توجه يي
کسی به ملک دگر بی هنر نمی ماند
اگر تو فيض طلب باشی عشقری برخيز
ز خواب چشم بمال اين سحر نمی ماند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *