+ - x
 » از همین شاعر
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

ديده ام ديد و دل کشيد ترا
شوق با نقد جان خريد ترا
چقدر خوب و خوشنما و قشنگ
خالق عالم آفريد ترا
ديدی ای دلربا به خانهٔ من
جذبهٔ عشق آوريد ترا
سر او از تنش بريده شود
هر کی از پهلويم بريد ترا
غم هجران دلبری آخر
تا به دامن يخن دريد ترا
شکر او بايد هر نفس گويي
آنکه اين رنگ پروريد ترا
پدرت بين موتری بگذشت
خوب شد همره ام نديد ترا
شاد باش عشقری که پير شدي
نوجوانان شده مريد ترا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *