+ - x
 » از همین شاعر
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 ای خوشا دوری که میل خاکبازی داشتم
 شکست دل صدا دارد، ندارد
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 چشم مستت به عين جنگ مرا

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

نگارا لباس قشنگ تو خوش
قد و قامت شوخ و شنگ تو خوش
مبادا ز پای تو مهميز دور
خراميدن با شرنگ تو خوش
شکار تو ای دلربا خوش نماست
سگ و باز و تير و تفنگ تو خوش
به دستت سر سرکشان بسته باد
دل دلربايان به چنگ تو خوش
به عشاق مسکين ز روی ادا
لت و چوب و دشنام و سنگ تو خوش
ترا بزم عشرت بود جاودان
الهی هميشه ترنگ تو خوش
چرا عشقری را ز روی وفا
نگفتی که بيت جفنگ تو خوش؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *