+ - x
 » از همین شاعر
 ديده ام ديد و دل کشيد ترا
 از محبت در جهان امروز يک نام است و بس
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 آه نوميد بی اثر نبود
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 راست بودم من زمانی، گشته ام حالا کجک
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رميده آرزوهايم ز آغوش
ندارم در جهان سرپوش و پاپوش
سراپا سوختم در آتش عشق
مگر مانده است طعم خام و نيمجوش
بهای يک نگاهت جان نهادي
سرم قيمت به اين اندازه مفروش
رقيب داد دشنامم شنيدي
به ايمائی مرا گفتی که خاموش
به بردن چون شوی شاد از چناغم
ترا ياد و مرا باشد فراموش
بناگوش کسی آمد به يادم
سحر از شش جهت يکباره زد جوش
نبينم عشقری هرگز زوالت
که می سازی عجب اشعار پر جوش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *