+ - x
 » از همین شاعر
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 ای خوش آن وقتی که رخسارت گل بيخار بود
 حسن فرنگ و جرمن پامال دلبر ماست
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفتم به چمن تا که بگيرم خبر گل
شد جنگ ميان من و بلبل بسر گل
گلچين چو خبر شد ز نفاق من و بلبل
آمد به فراغت ز چمن برد زر گل
بر خويش گر آتش نزده گرمی رنگش
داغ از چه فتادست به روی جگر گل
بلبل ز حسد بسکه به او گفت مرا بد
چون خار شدم خيره به پيش نظر گل
بلبل صفت عمريست به صد ناله و آهم
جز حسرت و افسوس نچيدم ثمر گل
يک روز به گلخن خبر ما نگرفتي
ای آنکه ترا جاست به زير چپر گل
هرچند که از باغ رود تا سر بازار
بلبل نتواند که شود همسفر گل
بلبل چو گل روی ترا ديد بخود گفت
حقا که چنين رنگ ندارد پدر گل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *