+ - x
 » از همین شاعر
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 به تار عاشقی بندم خدايا
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 گمگشته ایم و گوشهء تنها گرفته ایم
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من ضرب تیغ ابروی نازت شمرده ام
از صدهزار زخم یکی کم نخورده ام
نی خون به دیده دارم و نی آه در جگر
از بس به درد هجر تو دلرا فشرده ام
هر ناز و هر ادا بسرم می کنی، بکن
دل را بدست جور و جفایت سپرده ام
روزی بیا برای تلافی به خاک من
آخر برای ناز و ادای تو مرده ام
بر من حرارت تب و تاب جنون نماند
شد سالها کز آتش هجرت فسرده ام
جانا چرا به شخص دگر ناز می کنی
من زنده ام هنوز به کابل نمرده ام
گر رفت عشقری ز درت بدگمان مشو
دل زیر پای تست دگر جا نبرده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *