+ - x
 » از همین شاعر
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 چه نويسم که حال من چون است
 کو شراب کهنی تا برد از هوش مرا؟
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 فدای چشم نمناکت شوم يار
 می نمايی اگر جدايی باز
 شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
خراب و خسته و رنجور و زار و لاغر عشقم
حساب درد شبهای جدایی پاک می گردد
اگر گردد همان مرزا پسر سردفتر عشقم
سنانم، خنجرم، توپم، تفنگم، برچهء تیزم
به میدان نبرد خوبرویان سنگر عشقم
به کوی دلبران دل برده، داغ و درد می آرم
به رسم و راه عشق و عاشقی سوداگر عشقم
میان بزم رندان روشنی و گرمی اندازم
اگر چه ژنده پوش فقرم، اما خاور عشقم
نبینی در لباس پارسایی ها مرا زاهد
که عمری در صف رندان بی پروا پر عشقم
غل و زنجیر زندان با زبان حال می گوید
که بهر دردمندان محبت مفلر عشقم
به جیب خود فرو رفتم، ز دل این نکته بشنیدم
که قدر من شناسی، در دو عالم گوهر عشقم
ز مشروبات دیگر خیر اگر کامم نشد شیرین
نگردانی الهی بی نصیب از کوثر عشقم
دل من عشقری چون دانهء اسپند می سوزد
میان مجمر بزم بتان خاکستر عشقم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *