+ - x
 » از همین شاعر
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 گل بر يخنت در سر جاکت زده ای باز
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 همسر سرو قدت نی در نيستان نشکند
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 شدم از بسکه سخنور سخن از يادم رفت
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مرا با خاطر رويت ببخشا
مرا با قد دلجويت ببخشا
به نزدت هر قدر باشم سيه کار
به پاس حلقهٔ مويت ببخشا
سراسر در حضورت مجرم هستم
به عشاق سر کويت ببخشا
اگر من کافر عشق تو گشتم
مرا با خال هندويت ببخشا
به هر صورت چو نزدت می کشی ام
ز خيرات دو ابرويت ببخشا
به پيشت راز دل بسيار گفتم
به لب های سخنگويت ببخشا
گرفتم دامنت را رنجه گشتي
به جسم و جان خوشبويت ببخشا
اگر بی امر تو ميخانه رفتم
ما با چشم جادويت ببخشا
عدالت بين طاق ابروی تست
به شاهين ترازويت ببخشا
گرفتم گر به سر تخت حنايت
به ساز محفل طويت ببخشا
به آتشپرچهٔ خود عشقری گفت
مرا با گرمی خويت ببخشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *