+ - x
 » از همین شاعر
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 عيش و طرب خوشست و يا درد و غم خوشست؟
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 تا شيشهء دلم ز کف دلستان فتاد
 بادا هميشه رتبه ات ای دلربا بلند
 هر چه داری، وفا نداری يار
 هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
کز آب چشم سیل بکویت روان کنم
چون مرده افگنم سر راه تو خویش را
شاید به این بهانه دلت مهربان کنم
پاس حقوق حسن تو بسیار با من است
نگذاریم که رو بسوی آسمان کنم
قاصد دو روز شد به تو بخشیده عمر خویش
مکتوب خود بدست که سویت روان کنم؟
ناصح تو خود بسنج که راه خداست این
دل از بتان بگیرم و کار جهان کنم
یوسف وشی نمی شود هرگز دچار من
هرچند من سراغ ز هر کاروان کنم
ای عشقری به بزم بتان می بری مرا
آنجا مباد دین و دل خود زیان کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *