+ - x
 » از همین شاعر
 عمری شده کز عشق رخت بیمارم
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 اهل جهان به يکدگر هرگز وفا نکرد
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد
 به گوش من صدای زنگ عشق است
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دبستان بهر تحصيليم ما
روزها در قال و در قيليم ما
چرس و افيون چارۀ ما کی کند
مست و سرشار برنديليم ما
گر ملخ شبخون زند بر کشت ما
بهر دفع آن ابابيليم ما
نيم جو مردی نداريم ای دريغ
کاکهٔ پيزار و منديليم ما
اين بلند پروازی ما سادگيست
پشهٔ پيشانی فيليم ما
معنی آن بيت ابرو حل نشد
سالها در فکر تحليليم ما
گفت يک ديوانهٔ گلخن نشين
بر بناگوش کسی نيليم ما
بيخبر باشيم از اعمال خويش
در غم هابيل و قابليليم ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *