+ - x
 » از همین شاعر
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 عاقبت عشقت مرا رنجور کرد
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 انتخاب من ز حسن يار سيب غبغب است
 دلم تنگ است غوغا می کنم يار
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 ديدۀ من آشنای روی نيکويت نبود
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

در لعل لبت گرچه حيات دو جهانست
حسن تو سراپا به خدا آفت جانست
قدر گل رخسار خود ای شوخ ندانی
رويت به خدا قبلهٔ صاحبنظرانست
روييده گل نرگس شهلا به مزارم
يعنی که شدم خاک و نگاهم نگرانست
از دور ترا ديدم و گفتم بر شمشاد
شوخی که دلم برده همين سرو روانست
معشوق و می امروز در اين خانه مهياست
ليکن چه توان کرد که ماه رمضانست
زاهد تو مرا نشمری از خيل مريدان
در روی جهان پير من اين تازه جوانست
جانا چه کنم پيش تو اظهار محبت
«چيزيکه عيانست چه حاجت به بيانست»
سابق به خدا پير و جوانش به حيا بود
گستاخی و بی باکی در اين عصر و زمانست
جا دارد اگر عشقری بر خويش ببالد
در عصر خود امروز کليم همدانست


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

mahbub:

besyar ziba bood




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *