+ - x
 » از همین شاعر
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 می نمايی اگر جدايی باز
 گر بهشتم می سزد ديدار جانانم بس است
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 رميده آرزوهايم ز آغوش
 چشم مستت به عين جنگ مرا
 گر بود يار يارم، نامهربان نمی شد
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خال سيه که در بر رخسار دلبرست
آن خال نيست مردمک چشم عشقرست
عيب دگر به حسن خداداد يار نيست
موی ميان نازک او قدر لاغرست
از مهد سينه نالش او کم رسد به گوش
از چند روز پيشتر امروز بهترست
زين دلربای ساده رخ ای دل سمال کن
بسيار تند و چابک و تيز و هنرورست
دشنام هر قدر که دهی شاد می شوم
چون نکتهٔ زبان تو قند مکرر است
ديريست عشقری غزل نو نگفتهٔ
آيا چه شد که طبع لطيفت مکدرست؟


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *