+ - x
 » از همین شاعر
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 توکلت علی الله می روم يار
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 از رويت ای نکورو اين آبرو نريزد

۴.۲
امتیاز: ۴.۲ | مجموع آراء: ۶

تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
چند باشم ز وصالش من ناکام جدا
من از آن روز که عاشق به رخ يار شدم
گشته پهلوی من از بستر آرام جدا
تو نکونام و من گمشده رسوای جهان
خوب کردی که شدی از من بدنام جدا
اختياری نبود الفت خال و سرزلف
می برد دل ز کفم دانه جدا، دام جدا
تو چه دانی که چها می کشم از دوری تو
شب جدا، روز جدا، صبح جدا، شام جدا
بی خواصی نبود روغن هر چيز که هست
ليک باشد اثر روغن بادام جدا
حاجی آنست که از راه وفا تا دم مرگ
نشود از تن او جامهٔ احرام جدا
عشقری مُرد و شبی ريزه خوان تو نديد
می رسد با دگران پخته جدا، خام جدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *