+ - x
 » از همین شاعر
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 داری خبر که از دل و جان می پرستمت
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود
 به نظر وصل دلبری دارم
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 نیم گلباز و نی گل می فروشم
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 باز امشب ای رقیبان ساز می خواهد دلم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

يک عمر در پی تو دويدم دگر بس است
از خوان عشق خوردن خون جگر بس است
گر شب تمام شد ننشينی به ياد دوست
بيدار بودن تو به وقت سحر بس است
از خون خلق صاحب باغ و زمين شدي
بس کن دگر که اينقدرت اخذ و جر بس است
از خود اگر کمال نداريم باک نيست
تا زنده ايم شهرت نام پدر بس است
ای عشقری به روی جهان شتقری شدي
اظهار عشق کن و عاشقيت اينقدر بس است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *