+ - x
 » از همین شاعر
 بسيار کنج و کاو مکن اختيار نيست
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 پی آزار من يار از رقيبان ياد می آرد
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بیا
بیگانه نیستی که بگویم بیا بیا

در زندگی نیامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه بهر خدا بیا

یک مو زیان به شوکت حسنت نمی رسد
روزی سوی شکسته دل بینوا بیا

گر از پدر اجازه نداری به جای من
پیشش بهانه کن ز ره سینما بیا

در جای غیر چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بینوا بیا


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

s:

بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
(((روزی سوی شکسته دل بینوا بیا)))
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بيا




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *