+ - x
 » از همین شاعر
 ياد روزی که دلم آيينه ی روی تو بود
 شهر پر بيگانه شد يک آشنا رويی نماند
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 بروز عيد گريان می کنم يار
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
به چشمم جلوه هايت شوخ و شنگ است
جوان جامه زيبی چشم بد دور
به جانت جاکت فيروزه رنگ است
چنان بدخوی و تند و سرکش هستي
که رام آهويت خشم پلنگ است
ترا بی مدعا من دوست دارم
به عالم گرچه الفت رنگ رنگ است
سليپر ساختم از پردۀ چشم
به پای دلبرم افسوس تنگ است
سراغ آن در ناياب دارم
که بين بحر و در کام نهنگ است
نگشتی از رقيبان دست بردار
دلم بسيار از دستت به تنگ است
برهمن زادگان بسيار برده
تماشايم لب دريای گنگ است
بفرما هرچه خواهی می پزم يار
مگر بسيار با لذت لونگ است
همين چلتاربند سوته والا
گريبانگير مردم از قلنگ است
بدون رشوه کار اجرا نگردد
که مردم بستهٔ ملا شرنگ است
نمی خواند دگر راگی عجب خان
به روز و شب مقام او تلنگ است
مخواه از عشقری برگ و نوايي
که در دارايی دنيا ملنگ است
نبردی عشقری بو از حقيقت
سر پوچت پر از سودای بنگ است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *