+ - x
 » از همین شاعر
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 پی آن آهوی رم کرده بیجا کو بکو گشتم
 سازهای سينهٔ ما کمتر از سنتور نيست
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 برو جايی که کر و فر نباشد
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 ای دلربا بدست تو اين دلربا خوشست
 چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

چه نويسم که حال من چون است؟
جـگـرم گـل زده، دلـم خـون است
داغ هــای نـهــانـيـيـی دارم
کز شمار و حساب بيرون است
در شب و روز اشک من جاريست
ديده ام بين چو رود جيحون است
انتخـابيست جمـلـه ابـيـاتـم
چون سليس و روان و موزون است
آب گـرمـم ضـرورت افـتـاده
جامه ام احتياج صابون است
نزد بی دانشان اين دنيا
آنکه دانشور است مجنون است
بی زکاتند اغنيای زمان
ثروت شان ز گنج قارون است
عشقری با تغييرات بساز
که به يک حال ذات بيچون است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *