+ - x
 » از همین شاعر
 پيکر آن ماه سيما نقرۀ خام است و بس
 ياد آن زمان که خط به رخت نارسيده بود
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 عمری دلم به ناوک نازت نشانه بود
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 تا چند زنم پينه اللهی چپن خويش
 تا تار کاکلت دارد به عاشق تارها
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 گرچه دوزخ را گناهم در تلاطم آورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تنها نه همين سنبل و ريحان کج و پيچ است
هر برگ و گل و شاخ درختان کج و پيچ است
دلدار من اين دود سگارم به چشم
چون کاکل مرغولهٔ خوبان کج و پيچ است
هرچند که سرو قدت ای شوخ بود راست
چين و پرک دورۀ دامان کج و پيچ است
بر حکم فرارم مگر هستی دل و نادل
امضای تو در آخر فرمان کج و پيچ است
از راستی چون سرو نمود قد و بالاست
زيبايی آن زلف پريشان کج و پيچ است
بازی نخوری دامن شان را مده از دست
چال و هنر مردم رندان کج و پيچ است
از راستی بينم به قد و قامت شان ليک
همراه من اوضاع نکويان کج و پيچ است
غافل مشو آخر که به يک حال نماند
هُشدار که اين گردش دوران کج و پيچ است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *