+ - x
 » از همین شاعر
 افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
 به روز مرگ من گريان مکن يار
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 ز چشم کور بر حال خرابم آب می آيد
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 به تار عاشقی بندم خدايا
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 در طریق عشق خام افتاده ام
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

به گوش من صدای زنگ عشق است
مگر عالم پر از آهنگ عشق است
سر مجنون که می بارد ز هر سو
بدانی يا ندانی سنگ عشق است
روا باشد چکد خون از دل من
که از روز ازل در چنگ عشق است
غرور و سرکشی حسن خوبان
همه از غيرت و از ننگ عشق است
همين سرخی چشم خوش نگاهان
خدا دانا بود از بنگ عشق است
به سودای طلب برق جهانسوز
اگر آگه شوی بالنگ عشق است
به قانون مقام راگداني
رگ جان پردۀ سارنگ عشق است
غنيمت بشمری اين مثنوی را
که از سر تا بپا نيرنگ عشق است
هنوز هم عشقری يکسو نگشته
به من گه صلح و گاهی جنگ عشق است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *